چند وقت ِ پیش، جایی که میز و صندلی ِ هندی می فروخت، صندوقچه های کوچکی هم داشت، قد کف دست. داخل ِ هر صندوقچه آدمکهایی بود قد یک بند انگشت. کاغذی هم توی هر صندوقچه گذاشته بودند که “اگر نگران چیزی هستی، به یکی از این عروسک ها بگو و بگذارش زیر بالشت و بخواب. صبح که بلندشوی نگرانی رفته است”. یادم نیست عروسک ِ زیر بالش هم می رفت یا فقط نگرانی.
امروز صبح، ساعت پنج و نیم، از خواب پریده ام و یادم آمده است که پنجشنبه ظهر باید چند هزار کیلومتر آنطرف تر بروم بایستم و چهل و پنج دقیقه از تز دکتری دفاع کنم. عروسک هم ندارم. پس اینجا می نویسم و صفحه را می بندم. شاید شد که این بشود نسخه ی مجازی همان صندوقچه ی هندی.
You must be logged in to post a comment.

تیر ۸م, ۱۳۸۸ - ۵:۳۶ ق.ظ
