بریدگی

روی هارد ِ بک‌آپ، ۱۰ یا ۲۰ گیگابایت عکس داشتم. از ۲۰۰۳ تا حالا. اول با Canon A60، بعد با Rebel XT و موبایل. همه را پاک کردم. نه که اگر بود مثلا سری بهش می‌زدم. نه. شاید این نبودن باید یک معنی سمبولیک برایم داشته باشد، که نمی‌دانم دارد یا نه. چیزی که می‌دانم این است که عکس‌های روی موبایل‌ام را هم اگر بیرون بکشم، از بین می‌روند. و حتی نمی‌دانم این یکی را هم باید طور ِ خاصی بهش فکر کنم یا نه.

مشاهده

به‌نظرم می‌شود از این مشاهده دفاع کرد، که در این سال‌ها، ابزارهایی که همیشه در انحصار مردها بوده‌اند، به روش‌هایی دردسترس و مورد ِ استفاده‌ی هردوجنس تبدیل شده‌اند. این یعنی قلدربازی و بی‌شرمی ِ معمول ِ مردانه حالا نصیب مردان هم می‌شود. من این اتفاق را به فال نیک می‌گیرم. حرف‌زدن درباره‌ی شان ِ آدمیزاد البته خوب است، اما هیچ‌چیز مثل تماس ِ چوب با جمجمه به آدمی نمی‌فهماند که کتک‌زدن بد است.

وضعیت ِ مجازی

از اول هم باید معلوم می‌بود که «فضای مجازی» لزوما و حتما نباید چیز خیلی متفاوتی از «فضای حقیقی» باشد. این‌که نوآمده، اساس ِ ارتباط ِ آدمیزاد را کن‌فیکون کند، باید واضح می‌بود که خواب و خیال و آرزو است.

این‌که معلوم و واضح بوده را الان ِ این لحظه نمی‌دانم، اما می‌دانم که قبل از این می‌شد بروی پیش رفیقی، آبجو بخوری و حرف بزنی، و هم تو یادت برود و هم رفیقت. در وضعیت ِ فعلی، اما، نوشتن در وبلاگ بیشتر از جنس انتشار بیانیه‌ی سیاسی است تا ارتباط ِ آدمیزادی. نه دل کسی را خنک می‌کند، و نه از یاد کسی می‌رود.

این فقط یکی از شواهدی است که «فضای مجازی» اتفاقا اصلا تخم ِ دوزرده‌ای هم نیست.

باینری

تکنولوژی خراب می‌کند. چت و تکست نه هست، نه نیست. آدم‌ها باید بنشینند جلوی هم و با هم حرف بزنند. یا اصلا هم‌کلام نشوند. خیال کنند.

در چنین وضعیتی هستم در این لحظه.

«دیجیتایز»

به این ابزار مشکوک‌ام. و ازش دل‌گیرم. برای این‌که نقش خودش را در محتوی می‌زند. به‌اسم، پیام جابه‌جا می‌کند. در واقع، رابطه را «دیجیتایز» می‌کند. نه که خود رابطه را، قبل و بعد از رابطه را هم.

حال ِ آدمی را دارم که دست ِ مکانیکی‌اش را دارد تلاش می‌کند از تنش ‌بکند.

قهوه‌ای

سر ِ کار دلم سیب خواست. دور و بر فقط می‌شد شکلات و قهوه پیدا کرد. راه افتادم که بروم دو خیابان پایین‌تر، دنبال میوه‌فروشی. از کوچه که پیچیدم دیدم یک کتاب سیاه توی راه افتاده. وسط خیابان. صبر کردم که چراغ قرمز بشود. انجیل بود. زیر بعضی کلمه‌ها خط کشیده شده‌بود. پشت و رویش را نگاه کردم. اسم و رسمی نبود. یک شماره‌ی ISBN با مهر آبی روی برگ آخر خورده بود. زنی با لهجه‌ی روسی پرسید «پیداش کردی؟» گفتم «آره، نمی‌دونم مال کیه». گفت «مال خودت‌ه حتما» و رفت. کتاب را گذاشتم روی شیر آتش‌نشانی. هوا گرم و مرطوب بود و از ابر تیره می‌شد. چند قطره باران رویم ریخت. پا تندتر کردم تا برسم به «میکل آنجلو». سیب قرمز داشت و زرد. کالیفرنیایی و لبنانی. یک قرمز بزرگ گرفتم. شد ۸۹ سنت. از فروشگاه که بیرون آمدم گاز اول را زدم. سیب پوک بود. توش هم قهوه‌ای شده بود. چند گاز بیشتر بهم نداد. توی راه سطل آشغال پیدا نکردم. بقیه‌ی سیب را نگه‌داشتم تا انداختم‌اش توی سطل آشغال ِ زیر میزم. قبل از اینکه بروم داشتم سعی می‌کردم یک ماتریس دَوَران را برای چشم خودم کالیبره کنم، و نمی‌شد. نشستم که ببینم چه‌طور می‌شود ایراد کار را برطرف کرد.

آرزوهای نامبرده

دوست دارم داستان بنویسم. صبح بلند بشوم، احمد محمود کنار تختم باشد. باهاش صبحانه بخورم. بعد بنویسم. وسط‌هاش دوست دارم کد بنویسم. Matlab نه. C++ می‌خواهم بنویسم. از این کدها که خیلی سریع است. مثلا با ماکرو. بعد دوباره احمد محمود بخوانم و داستان بنویسم. شب دوست دارم فیلم ِ مکزیکی ببینم. یک چیزی که یک کسی در یک گوشه‌ای ساخته و چند نفر هم دیده‌اند و رفته کنج نت‌فلیکس که من پیدایش بکنم. خیلی چیز دیگری نمی‌خواهم. همین‌ها باشد من زندگی‌ام را می‌کنم.

صبح‌انه

گفتم «گیچر» شنیدی؟ اسم گربه بوده. تو سریال جاسوسی. خیلی قدیم. گفت عصری بیا. یکی هست اینجا که این‌جور چیزها رو خوب بلده.

گفت «رد ساکس» با اکس‌ه یا کی‌اس؟ یک دستش تخته‌سیاه بود و یک دستش گچ. روی تخته نوشته بود «بازی امشب» و جلوش بازی دیشب پاک شده بود. روی تلفن نگاه کردم. «با اکس‌ه». گفت من خیلی این چیزها رو بلد نیستم و رفت که تخته را بگذارد جلوی در ورودی.

برگشتنی کچ‌آپ را گذاشت جلوم. بهش گفتم دنبال اسم گربه می‌گردم. شنبه بود. بار خلوت بود. من بودم و دختر ِ پشت ِ بار و مردی که آبجو می‌خورد و صورتش پشت شیرهای بزرگ ِ آبجو دیده نمی‌شود. من صبحانه می‌خوردم.

After Sunset

مینی‌بوس که از محوطه فرودگاه بیرون رفت و رسید به خیابان‌های بوداپست، یاد Before Sunrise افتادم. قطار ِ برقی و خیابان و آدم‌ها لابد. بعدا دیدم ویکیپدیا نوشته فیلم در وین اتفاق می‌افتد، اما سفر از بوداپست شروع شده‌است.

سفر بودم. دیدم نوشته که پایش سست شده. رفتم در وضعیت ِ «دارد می‌ریزد پایین». فیس‌بوک را بستم. چند شب در کوچه‌های بوداپست گشتم و آواز خواندم. بوداپست کوچه‌ی موازی انگار ندارد. نقشه دستم بود و گم می‌شدم. یا خودم را گم می‌کردم و دم ِ در هتل سردرمی‌آوردم.

برگشته‌ام تورنتوی خاکستری. لنگم را دراز کرده‌ام روی میز و کله‌ام را کرده‌ام توی Netflix.

وصف‌العیش

پیانو می‌زنه، هر چند لحظه یک‌بار داد می‌زنه «اگر سرت درد می‌گیره بگو». من کارهای بی‌ربط می‌کنم.