عکسش بزرگ
آدم یکی رو داشته باشه جایی مقاله بنویسه، عکسش رو هم بزنن اون بالا، بزرگ.
در همین زمینه، مثلا.
آدم یکی رو داشته باشه جایی مقاله بنویسه، عکسش رو هم بزنن اون بالا، بزرگ.
در همین زمینه، مثلا.
نوشته «دیشب خواب دیدم با سر رفتی توی چرخ گوشت» و پایین اضافه کرده «نگرانم. خوبی؟ مطمئنی خوبی؟»
دیشب یکی توی مغزم چپق می کشید. در فاصله ی پک زدن هایش من یک چرت کوتاه می زدم و باز سقف رویم هوار می شد.
ایمیل را جواب دادم «خوبم. خواب ه دیگه. من خوبم». و زیرش به اندازه ی یک باغچه دو نقطه و پرانتز کاشتم.
عصرها می رفتم روی دیوار ِ رو به کوچه می نشستم و به سراشیبی نگاه می کردم. پدرم بار آخری که حرف زدیم گفت که حالا آن خانه و آن سراشیب و همه ی آن حوالی در حریم رودخانه رفته اند.
می شد که یک ساعت بگذرد و هیچ کسی از کوچه نگذرد. بعد شب می شد و صدای حشرات بلند می شد و با پدربزرگم شام می خوردیم. پیرمرد گاهی دور از چشم من یک ته استکان بالا می انداخت.
امروز دلم گرفتگی آن روزها را می خواهد. این را هم.
موسیقی از فرندفید
پس نوشت – حالا این را پیدا کردم: زیر آن همه درخت ِ گردو
دو انگشتم را روی دکمه ها می گذارم و شیشه های جلو با هم پایین می روند. دست دیگر را می گذارم روی دکمه ی بادگیر. با کمی فشار روی گاز عقل ِ منجمد ِ الکترونیکی به جنبش در می آید و ماشین از جا کنده می شود. صدای ضبط را زیاد می کنم.
چند لحظه بعد سمت شانه ی خاکی می کشم و مجبورم بایستم. عینکم پیدا نیست. «شاید از پنجره افتاده بیرون». نه، همینجاست. دوباره پا روی گاز می گذارم.
داریم آشپزی می کنیم. هالپینو* را روی تخته خرد می کند. بهش می گویم،
بابا بزرگم یک بار برای شور درست کردن کلی فلفل خرد کرد، تا چند روز می گفت دست به چشمم می زنم آتیش می گیرم.
می خندد «خدا بیامرز». پنج دقیقه بعد پریده است توی دستشویی و چشمش را گرفته است زیر آب سرد.
* Jalapeno – یک نوع فلفل بسیار تند از مکزیکی.
این رو دلم نیومد جایی نگذارم. توییتر هم جا نشد. از صفحه ی آخر کتابی که اینجا حرفش را زدیم: کتاب: داروینی که نمی شناسیم.
At some levels, the government officials may question the sufficiency of evolution to explain life – but not when it comes to investing funds in practical research for medicine or agriculture – Edward J Larson
از راه می رسیم، نوتبوک ها را باز می کنیم، یکی وایو و یکی مک بوک. هر از چند وقت یکی مان سرش را از آن پشت می آورد بیرون که «آخر هفته کار مالیات رو بکنیم.» «آره، پرتقال می خوای؟». کنار هم، آیفون ها می رود هوا. «اپلیکیشن بی بی سی فارسی از سایتش بهتره.» «آره، مال دیسکاوری هم بد نیست».
امروز صبح صدای زنگ که آمد، دقیقا در همان لحظه، تصمیم گرفتم یک ساعت دیرتر بیدار شوم. گفتم شب یک ساعت بیشتر سرکار می مانم*. ساعت ۵:۴۵ بود. زدم روی سر موبایل و با سر در این موهبت ناگهانی شیرجه زدم.
تصمیم گرفته بودیم با جمعی برویم پیک نیک. کسی پیشنهاد کرده بود صبح زود برویم. پتو پهن کرده بودیم و هندوانه روش گذاشته بودیم و یکی راکت بدمینتون دستش بود و هوا هم تاریک بود. من داشتم یک گوشه چرت می زدم و فکر می کردم کی سرکار می رسم و کی می توانم بیرون بیایم.
وسط یک سالن بزرگ مردم نشسته بودند و غذا می خوردند. یکی همان وسط روی صندلی سفید توالت نشسته بود و صندلیش آب زرد پس داده بود. من داشتم یک گوشه مسواک می زدم که بروم سر کار.
توی ماشین دم یکی از کافه های وسط راهی شمال بودیم. ماشین داغ کرده بود. من منتظر بودم برگردیم که دوش بگیرم و بروم سرکار.
بیدار که شدم ساعت ۶:۵۳ بود. مسواک زدم. دوش نگرفتم. زدم بیرون. فردا همان وقت همیشگی بیرون میایم.
* کار من قضیه اش Flexible Hours است. این یعنی باید هر روز وسط روز سرکار باشم و در کل هفته ۴۰ ساعت کار کنم. با حفظ این دو شرط تنظیم ساعت کار با خودم است.
پس نوشت: رفیقی می گفت کابوس دیدی بنویس، برای خلاصی ازش خوب است.
خواب دیدم مرده. پارچه پیچ روی صندلی عقب ماشین خوابانده بودندش. من نکرده بودم، کسی گذاشته بودش و من داشتم آماده می شدم که بروم جایی کاری باهاش بکنم. یادم نیست چه کار باید می کردم با مرده اش. مهم همین بود که باید کاری باهاش می کردم. لیستی از کارهای دیگری که باید قبل و بعد می کردم دستم بود و یک نقشه از مسیر.
لباس که پوشیدم شنیدم که داخل کوچه سروصدا بلند شده. پا شده بود ایستاده بود. یکی داشت من را سرزنش می کرد که دیر کرده ام و مرده بیدار شده. طوری گفت که انگار کسی قولنج کرده. پتو برداشتند که ببرند بیارند بخوابانندش. من هنوز لیست درازی داشتم که باید بهش می رسیدم.
پس نوشت: رفیقی می گفت کابوس دیدی بنویس، برای خلاصی ازش خوب است.