دوست دارم داستان بنویسم. صبح بلند بشوم، احمد محمود کنار تختم باشد. باهاش صبحانه بخورم. بعد بنویسم. وسطهاش دوست دارم کد بنویسم. Matlab نه. C++ میخواهم بنویسم. از این کدها که خیلی سریع است. مثلا با ماکرو. بعد دوباره احمد محمود بخوانم و داستان بنویسم. شب دوست دارم فیلم ِ مکزیکی ببینم. یک چیزی که یک کسی در یک گوشهای ساخته و چند نفر هم دیدهاند و رفته کنج نتفلیکس که من پیدایش بکنم. خیلی چیز دیگری نمیخواهم. همینها باشد من زندگیام را میکنم.
گفتم «گیچر» شنیدی؟ اسم گربه بوده. تو سریال جاسوسی. خیلی قدیم. گفت عصری بیا. یکی هست اینجا که اینجور چیزها رو خوب بلده.
گفت «رد ساکس» با اکسه یا کیاس؟ یک دستش تختهسیاه بود و یک دستش گچ. روی تخته نوشته بود «بازی امشب» و جلوش بازی دیشب پاک شده بود. روی تلفن نگاه کردم. «با اکسه». گفت من خیلی این چیزها رو بلد نیستم و رفت که تخته را بگذارد جلوی در ورودی.
برگشتنی کچآپ را گذاشت جلوم. بهش گفتم دنبال اسم گربه میگردم. شنبه بود. بار خلوت بود. من بودم و دختر ِ پشت ِ بار و مردی که آبجو میخورد و صورتش پشت شیرهای بزرگ ِ آبجو دیده نمیشود. من صبحانه میخوردم.
مینیبوس که از محوطه فرودگاه بیرون رفت و رسید به خیابانهای بوداپست، یاد Before Sunrise افتادم. قطار ِ برقی و خیابان و آدمها لابد. بعدا دیدم ویکیپدیا نوشته فیلم در وین اتفاق میافتد، اما سفر از بوداپست شروع شدهاست.
سفر بودم. دیدم نوشته که پایش سست شده. رفتم در وضعیت ِ «دارد میریزد پایین». فیسبوک را بستم. چند شب در کوچههای بوداپست گشتم و آواز خواندم. بوداپست کوچهی موازی انگار ندارد. نقشه دستم بود و گم میشدم. یا خودم را گم میکردم و دم ِ در هتل سردرمیآوردم.
برگشتهام تورنتوی خاکستری. لنگم را دراز کردهام روی میز و کلهام را کردهام توی Netflix.
پیانو میزنه، هر چند لحظه یکبار داد میزنه «اگر سرت درد میگیره بگو». من کارهای بیربط میکنم.
سرم شلوغ بود و کار زیاد بود. دربرابر رویهی «جدی نگیر» مقاومت میکنم و میخواهم طوری کار کنم که در دانشگاه مقاله مینویسی. باید خانه عوض میکردم. نزدیک دوهفته است دارم سینهخیز میروم.
ایمیل ِ جواب نداده و تلفن ِ نزده زیاد دارم. آرامش میخواهم و سکوت.
ایمیل زده که «تا ۴۸ ساعت دیگه میبینیم هم رو». ننوشته لعنتی که بعد از ۵ سال و نیم میبینیم هم رو.
آمدهام بهاریه بنویسم و عنوان را بهاره نوشتهام و اصلا کل پست فراموشم شده و جاش رفتهام دو قدم دور اتاق گشتهام و حالش را بردهام. همین.
دیشب Little Children را میدیدم، جایی که سارا، کیت وینسلت، دارد دربارهی مادام بوآری حرف میزند، که «تسلیم نشده و همین خیلی مهم است»، و تصویر میپرد به خاطرهی دیشبش از برَد و من هم هی ذهنم میپرید.
سفرم تونل وحشت رابطه بود. نشسته بودم وسط و از یک طرف «گذاشت و رفت» رژه میرفت و از طرف دیگر «دیگر کاری نمیشد کرد». به اولی لابد باید گفت «باید بیشتر تلاش میکردی». دومی اما دقیقا باید کمتر تلاش میکرده است. این یعنی دومی رابطه را هل داده و بدش را ندیده و خوبش را زیاد دیده و دیگر به خرخرهاش رسیده و حالا اولی ایمیل عصبانی بهش میزند. پردهی آخر؟ آنها که طرفشان زور میزند سوراخهای رابطه را پر کند باهاش بههم بزنند و آنها که اگر چوب بشوند رابطه بههم میخورد چوب بشوند. این وسط «برنده» روش «متعادل» است. چیزی مثل آدمیزادی که مسکن خورده و نه زیاد خوشحال میشود و نه زیاد ناراحت. این گند را چرا باید کسی دنبالش باشد قضیهای است که من ازش سر در نمیآورم.
صبح خسته بلند میشوم، بعد از دوش کمی خوشحالم، تلخ ِ قهوه که پایین میرود حس خوبی از گردنم بالا میرود. توی راه موسیقی گوش میکنم، سرکار که میرسم کمی عاشق هستم، دو ساعت بعد یک رفیق میخواهم که باهاش نیم ساعت حرف بزنم. سرنهار روشنفکر میشوم، بعدازظهر وبلاگ مینویسم، عصر عوالم عاشقانه دارم، شب سکوت میخواهم و تنهایی.
رفیقی میگفت نصف رفقایش قرص میخورند. من وردنه برمیدارم و حالم را مسطح میکنم و توی تنور میگذارم. شب خسته توی متکا فرو میروم.