بایگانی داستان

کلاه ارغوانی

کارت ماهانه ی مترو را به مامور ِ توی اتاقک ِ شیشه ای نشان داده بودم و از درگاه ِ کوچک فلزی رد شده بودم و تابلو را خوانده بودم و از پله پایین رفته بودم و پا روی سکو گذاشته بودم که صدا آمد. من کمی پرت شدم، اما نه روی ریل. دختری که [...]

ودکا

براش ودکا ریختم و گذاشتم جلوش. داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. دیده بود که قوطی اسپرایت را آورده ام. لیوان را برداشت و برد طرف دهنش. یک قلپ که سرکشید یکهو نگاهش را از بیرون برید و زل زد به داخل لیوان. بهم نگاه کرد و پرسید «این چی بود؟» قبل از [...]

شرشر ِ شاش

آمد نشست روی صندلی کناری، شلوارش را کشید پایین و شرشر شاشید. من پای چپم را اگر یک وجب تکان می دادم می شد بزنم به پای راستش و از صدای شاشیدنش تعریف کنم. نمی دانستم می شد که از صدایم نفهمد بهش غبطه می خورم یا نه. بعد انگار ناگهان شاشش تمام شد. اینطور [...]

باد ِ برعکس – یک داستان کوتاه

چند لحظه پیش از آنکه برسد، باد با فشار از تونل بیرون می زند. پیش از آن، صدای ساییدن ِ فلز است و بعد از باد، خود ِ قطار می رسد. از صدا تا باد و تا پیش از آنکه درها باز شود فرصت هست که خودت را به کنار قطار برسانی. این برای کسانی [...]

قائمه – یک داستان کوتاه

عروسی را خانه ی خودم گرفتم. گفتم چنان جشنی برایت بگیرم که همه تا ده سال یادش کنند، و گرفتم. بعدا گفت که راضی بوده. دستم را بوسید را و گفت. زنش هم چشمش اشک آمده بود. سوسن اگر بود لابد دوتاشان را به خودش فشار می داد و تو گوش پسرم می گفت “مواظب [...]