اینطرف دنیا که نشسته ای، این قدرت را داری که کامپیوترت را خاموش کنی و احمدی نژاد را بفرستی لایه های پایین تر ذهنت و به چیزهای خوب فکر کنی. انگار مونیتور می شود جعبه ی پاندورایی که می شود درش را بست و فراموش کرد. اما همیشه، در همان لحظه هایی که احمدی نژاد [...]
روزانه هم این روزها نداریم. چی داریم؟
چند لحظه پیش از آنکه برسد، باد با فشار از تونل بیرون می زند. پیش از آن، صدای ساییدن ِ فلز است و بعد از باد، خود ِ قطار می رسد. از صدا تا باد و تا پیش از آنکه درها باز شود فرصت هست که خودت را به کنار قطار برسانی. این برای کسانی [...]
چیزهایی هست که زیاد می شنویم، یا شنیده ایم، و همین ها را خیلی هاشان را سرمان را تکان می دهیم که “بابا قصه است”. مثلا اینکه آدم که بزرگ می شود می شود همان که پدرش بوده، حالا هر قدر هم زمانی سیخ و میخ برداشته ای و جنگ صلیبی راه انداخته ای. یا [...]
عروسی را خانه ی خودم گرفتم. گفتم چنان جشنی برایت بگیرم که همه تا ده سال یادش کنند، و گرفتم. بعدا گفت که راضی بوده. دستم را بوسید را و گفت. زنش هم چشمش اشک آمده بود. سوسن اگر بود لابد دوتاشان را به خودش فشار می داد و تو گوش پسرم می گفت “مواظب [...]