بایگانی ماهانه دی ۱۳۸۸

کابوس نگاری – یک

خواب دیدم مرده. پارچه پیچ روی صندلی عقب ماشین خوابانده بودندش. من نکرده بودم، کسی گذاشته بودش و من داشتم آماده می شدم که بروم جایی کاری باهاش بکنم. یادم نیست چه کار باید می کردم با مرده اش. مهم همین بود که باید کاری باهاش می کردم. لیستی از کارهای دیگری که باید قبل [...]

نمونه ای از تخلیه ی احساسات ناخوشایند از طریق وبلاگ

همکار من خیلی حرف می زند. همکار من وقتی سیب می خورد صدای گاز زدنش تا میز من می رسد. همکار من ماست را سر می کشد و درست لحظه ای که وارد دستشویی می شود، قبل از اینکه داخل اتاقک خلا بشود، دستش به کمربندش می رود. همکار من وقتی شرکت غذا می دهد [...]

روزی، روزگاری، چوپان و گله اش

فرض کنیم آدمیزاد حتما طوری رفتار می کند که در چهارچوبی که تو برایش تعریف کرده ای جا می شود. از این تحقیر برای قاب زرنشان تو چه چیزی بیشتر که آغل گوسفند است؟