دعا
با جورج (اسم غیرواقعی است) قرار دارم که همدیگر را ببینیم و حرف بزنیم. تماس می گیرم و پیغام می گذارم که سرم خیلی شلوغ است و عذر می خواهم. یک ساعتی بعد تماس می گیرد، می پرسد کاری می تواند انجام بدهد؟
- نه، ممنون، باید روی تز کار کنم و یک سری ایمیل جواب بدم.
-پس بگذار برات دعا کنم.
- ممنون! آره بکن، خیلی لازم دارم.
و شروع می کند به دعا کردن. فکر نمی کردم منظورش این باشد که همین جا بکند. گفتم لابد می رود در خلوتی و زانو می زند و دعا می کند. حالا ایستاده ام وسط پیاده رو، گوشی تلفن در درست، و کلمات جورج که شروع می شود انگار دورم را لایه ی محافظی می گیرد.
دعا چند دقیقه بیشتر طول نمی کشد، آمین می گوید و آمین می گویم. خداحافظی می کنم. شب ِ آشفته ام حالا کمی روشن تر شده است. کمی. اما همین کافی است که یک ساعت بعد سوت بزنم و بنویسم،
با جورج قرار دارم که همدیگر را ببینیم و حرف بزنیم…