کلنانه

یک جوی سیمانی که می شد با دو آجر و کمی پلاستیک رویش سد بست. و می بستیم. زیاد. راهروی سیمانی سمت راست خانه که می شد برگهای رویش را جارو کنی و فرش بیاندازی و در شیب بنشینی. یا دراز بکشی یا گردوی سبز بخوری. گردوها اغلب دزدی بود.

دراز که می کشیدی، بالای سرت، آنطرف ِ شیروانی ِ حلبی، درختهای آلبالو بود که می شد سرشان را خم کرد تا زمین و آنقدر خورد که از گرسنگی هلاک بشوی.

روشن ترین بخش ِ بچگیم، و نوجوانیم هم البته، در طالقان گذشت. روستای کولج ِ بالا. از توت خوری ِ بالای منبع ِ آب، و بعد دویدن تا خانه و دستشویی برای خلاصی از “هیجان معده” گرفته تا کش رفتن ِ قطعه های فلزی از درها و پنجره های قدیمی بخش مخروبه ی ده.

دیشب خواب کولج را دیدم.

2 نظر

  1. یک فلش بک به کودکی آر ه ها تازه یاد من هم انداختی، روستای کوشک زر هشتگرد
    خوابیدن زیر آسمون پرستاره و صدای هیجان انگیز جغد و سیرسیرک های اسرار آمیز و فرار از دست پشه های مزاحم
    شب از نیمه ها که می گذشت باد به درختان تبریزی می وزید و صدای خدا را به وضوح می شنیدی
    شروع یک روز با تلید کردن ِ نون محلی توی شیر
    و بعدش بالا رفتن از درخت های گیلاس و خوردن گیلاس های سم زده(چقدر هم اون سفیدی ها تلخ بود) یا چیدن هلو های پرز دار یا
    که دنبال کردن مرغ ها چه کار هیجان انگیزی بود
    یعنی میشه امشب منم خواب اونجا رو ببینم

    مسعود - فروردین ۳۰, ۱۳۸۸ ۱۲:۱۳ ق.ظ
  2. هوای کوله و آب حسنجون/ سرشکم خون شود یادآیدم چون

    طالقانی - فروردین ۳۰, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۰ ب.ظ

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: