شهود ِ فضله ای

بشدت آگاهم از اینکه پاراگراف بعدی ِ این نوشته انگار همین الان از دهن یکی از این “روانشناس تلویزیونی”ها در آمده. همین ها که کتاب می نویسند “چگونه بترکیم از خوشحالی”. همین ها که همش لبخند دارند و دقیق که می شوی عضلات صورتشان از این لبخند عاریه ای درد گرفته اما صاحب عضله می زند توی سرش که حرف نزن سر جایت بمان. این درست؟ حالا بخوان.

همیشه وقتی دنیا گره می خورد و مساله بوضوح فقط یک راه حل دارد، که آنهم درد دارد، فکر می کنم الان یک پرنده اگر بالای سر من بود و از همان بالا نگاه می کرد به من ِ خرد ِ حقیر با مشکل ِ خردتر ِ حقیرترم، انصافا یک فضله ی جانانه نثار مغز سرم نمی کرد؟

صادقانه همینطوری کلی “مساله”ی “مهم” حل کرده ام. “کور شوم اگر دروغ بگویم”، به قول اون خانمه.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: