حکایت مگس کش ِ پدربزرگم که مگس نمی کشت

از شهرک که به سمت کولج می روی، و کولج پایین (پایین کوله به لهجه ی محلی) را که رد می کنی، از کنار کولج بالا هم که بگذری و به سمت هرنج بروی، سمت ِ دیگر ِ رودخانه “تکیه” است. از دلیل ِ این نام گذاری خبر ندارم، اما تکیه منطقه ی سرسبزی است که بیشتر زیر ِ کشت علوفه و کمتر لوبیا و محصولاتی مثل آن است. لابلای کرت ها درخت گوجه کاشته اند، یا خودش درآمده. از داخل ده، از بالاکوله، باید شیب را بالا بروی، از طاقی مسجد رد بشوی، بروی سمت چشمه ی بالای ده و رد ِ آب را بگیری تا برسی بالای تکیه.

همیشه گاوی دارد در تکیه با دمش مگس می پراند و من همیشه فکر می کردم چرا کسی وانت نمی آورد گاو را بدزدد. “مگه گاو گرون نیست؟” همیشه می پرسیدم. جوابهایی که می گرفتم از جنس “نمی دانم اما نمی خواهم بروی خودم بیاورم” بود.

یکبار رفتم بالای ده، لب چشمه، نشستم و به سبک جلال آل احمد  آمدم تا پایین. تا دم رودخانه. آن موقع پل ِ سیمانی را روی رودخانه نزده بودند.

دلم که برای ایران تنگ می شود، از جنس ِ تنگ شدن برای مکان، طالقان تنها جایی است که مکانش همان است که من دلم برایش تنگ می شود. جاهای دیگر را خراب کرده اند و بالا برده اند. پدرم می گفت سد را که بسته اند، طالقان هم دیگر طالقان نیست. شیب ِ کولج با حسن جون اما نباید دست خورده باشد.

یکبار که شیب را بالا می رفتیم که برویم خانه ی خاله زاده یا عموزاده ای، پدربزرگم یک گل گیر پیدا کرد. از این صفحات لاستیکی که قبلا پشت چرخ ماشین ها آویزان بود که گل نپاشد. خانه که برگشتیم، یکساعت نشده، “باباجون” یک دسته ی سیمی به لاستیک علم کرد و یک “مگس کش” ساخت.

پدربزرگم البته به این نکته دقت نکرد که مگس کش باید سوراخ سوراخ باشد که مگس نفهمد قرار است نفله شود. اما بودند هم حشراتی که بهره ی هوشی شان پایین بود. مگس کش اما خیلی زود بازنشسته شد، لاستیک ِ سنگین چنان حشره ی خنگ را پخش ِ سطح ِ میز می کرد که تصمیم ِ ناگفته این شد که اختراع باباجون بیشتر جنبه ی خلاقانه دارد تا کاربردی.

پدربزرگم حالا کنار همان شیب کنار مادر بزرگم خوابیده است.

6 نظر

  1. چه‌قدر خوب است که شما درباره‌ی آن روشن‌ترین بخشِ بچّگی‌مان می‌نویسی … چه‌قدر آدم خوشش می‌آید، یکی راهی می‌زند به قبل‌ترها، گیرم از «کولج» با «حسن‌جون» خاطره ندارم امّا مرده‌ی همه‌ی آن مسیر طولانی‌ام، خیال می‌کردم یک‌روزی توی همین درّه‌های بین‌راه می‌میرم، این‌روزها، برف است طالقان، ماشین نمی‌رود باز، آقاجان من آن‌جاست، دلم برّه می‌خواهد و می‌بینم شما درباره‌ی حرف‌هایی می‌نویسی که همیشه پرخندیده بودم به آن‌ها، وقت کودکی، مگس‌پرانِ گاوها و این‌ها … اوه … کمان‌گیر …

    چهار ستاره مانده به صبح - اردیبهشت ۳, ۱۳۸۸ ۸:۰۴ ب.ظ
  2. aime ça!

    yekvahid - اردیبهشت ۴, ۱۳۸۸ ۲:۰۷ ق.ظ
  3. عرض کنم که اونی که شما می‌فرمایید، ما راننده‌های کامیون بهش می‌گیم شُل‌گیر، گِل‌گیر یک ماجرای دیگه‌ای داره که خارج از حوصله‌ی این بحثه!

    نادر - اردیبهشت ۴, ۱۳۸۸ ۸:۰۰ ق.ظ
  4. Good words.

    Earlene - اردیبهشت ۵, ۱۳۸۸ ۶:۰۰ ق.ظ
  5. :)
    یکی از غم‌انگیزترین سفرهایی که من توی چند سال اخیر رفتم سفر به طالقان بود. دلیل‌اش هم این بود که برای ما که مسافر بودیم و بستگانی نداشتیم در طالقان، جایی نبود که بتونیم چادر بزنیم و زیرمون زباله ریخته نشده باشه.

    بامداد - اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ ۳:۰۷ ق.ظ
  6. حیف این منطقه‌ی شگفت‌انگیز از نظر طبیعی که این‌طوری شده. حیف طالقان، حیف ایران. حیف ما.

    بامداد - اردیبهشت ۸, ۱۳۸۸ ۳:۰۸ ق.ظ

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: