زیر آن همه درخت ِ گردو

از غروب تا تاریکی ِ کامل زمان کش می آمد و حوصله سر می رفت و همه ی غم های همه ی روزها روی دلت می ریخت. بعد شب می آمد. شبهای طالقان، زیر آن همه درخت ِ گردو، تاریک ِ تاریک اند. و ساکت.

پدربزرگم از همان دم ِ غروب می نشست روی مبلش و رادیویش را دستش می گرفت و با موج ور می رفت. یکبار که غر زدم گفت، “تو از صبح بازی کردی، حالا نوبت من ه”. “قربون برم خدا رو چقدر زبون آفریده”. پدربزرگم از رادیویش به ملکوت هم سری می کشید. نه همیشه. هر چند روز یکبار این جمله را می گفت و باز موج را می چرخاند.

پیرمرد خیلی عمر کرد. دستهای خنکی داشت. همیشه فکر می کردم چطور توانسته این همه سال هندوانه نخورد. دستش را از مچ می چرخاند و انگشتهایش را کج و معوج می کرد و می گفت “دستم می پیچه”. سردی اذیتش می کرد. این اواخر چند بار دیدم که دستش واقعا می پیچید.

مرگش در خاک رفتن یک آدم نبود. مردنش خاطره شدن همه ی چیزهایی بود که او جزییشان بود. مثل طالقان. مثل ته استکانی که در آشپزخانه بالا انداخت و ندید که دیدمش و چند تا جوک آبدار گفت و بعد رفت که بخوابد.

دلم برای حوصله سر رفتن های طالقان تنگ شده است. وقتی همه جا ساکت می شد و تو به همه ی گوشه های باغ چهار دفعه سرک کشیده بودی و حالا بغ می کردی و دلت می گرفت. آن موقع ها البته هنوز “دل”ی در کار نبود. یا خبر نداشتم که هست.

2 نظر

  1. چند تا کامنت این‌جا بود؟ کجا غیب‌شون زد ! :)

    کمانگیر: زیر اون یکی طالقانی ه نبود؟

    بامداد - اردیبهشت ۹, ۱۳۸۸ ۱:۱۱ ق.ظ
  2. آره والله، حواسم نبود :)

    بامداد - اردیبهشت ۱۲, ۱۳۸۸ ۶:۳۵ ب.ظ

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: