قائمه – یک داستان کوتاه

عروسی را خانه ی خودم گرفتم. گفتم چنان جشنی برایت بگیرم که همه تا ده سال یادش کنند، و گرفتم. بعدا گفت که راضی بوده. دستم را بوسید را و گفت. زنش هم چشمش اشک آمده بود. سوسن اگر بود لابد دوتاشان را به خودش فشار می داد و تو گوش پسرم می گفت “مواظب زنت باش”. بعد ِ عروسی یکی گفت “حاجی، بعدی خودتی ها”. گفتم “ایشالا برای مجلس ختم”. این قبل از این بود که بیاید جلویم بایستد، سرش را بلند کند و زل بزند بهم و بگوید “یادته عاشقم بودی؟”

داخل بزن و بکوب بود. گمانم این پسر عرق هم جایی قایم کرده بود. لابد توی زیرزمین. چند نفری را بردند گوشه کنار که مثلا من نبینم سر ِ پا ایستادنشان هم زورکی است. چیزی نگفتم، نشستم بیرون. اردیبهشت بود. حالا راحت می شد بیرون نشست. سیگار را زدم سر چوب. خدابیامرز تا بود نمی گذاشت بکشم. زود رفت. زن دومم را اما من باید سیگار از دستش می گرفتم. هنوز زیرم گرم نشده بود که آمد ایستاد جلوم، نوه اش را فرستاد پی یک لیوان ِ آب، گردنش را گرفت بالا و گفت “شعر هم گفته بودی برام، یادته؟” اول نفهمیدم. “ها؟” “عاشقم بودی، یادته عاشقم بودی؟” با اینکه نشسته بودم باید سرش را می گرفت بالا که باهام حرف بزند. کمرش حسابی خم شده بود. به خال ِ کنار لبش نگاه کردم و فکر کردم جوانیش هم بر و رویی نداشت. فکر کردم سیگار را بگیرم دم ِ موی کلفت ِ سر خالش. حتما بوی گند راه می افتاد. نکردم. باز گفت “خیلی دوستم داشتی، یادته؟”

با شوهرش بچه شان نمی شد. داشتند به هم می زدند. پسره مهریه نمی داد، می گفت دخترتان عیب دارد. پدرش رجز می خواند که دایی دختر پاسبان است. آخر هم به گمانم نشد که چیزی ازش بگیرند. در همان هیس و بیس دیدمش. آمده بود سرکوچه، چادرش هم لغزیده بود سر ِ شانه اش. حالا من اسم ها یادم رفته، اما دختری بود که پدرش ندادش به من. همان وقتها رفته بودیم خواستگاری و جواب ِ رد شنیده بودیم. آمده بودم نشسته بودم لب جوب، سیگار ِ خاموش را گرفته بودم لای انگشتم و فکر می کردم بروم خانه کبریت بردارم یا تا سر کوچه بروم و از بقالی فندکش را قرض بگیرم. چشمم هم به گربه ای بود که نشسته بود جلوی قصابی و دمش تا وسط مستقیم رفته بود و بعد با زاویه ی قائمه چرخیده بود بالا. فکری بودم که لابد زیر دوچرخه رفته. بعد یک ماشین آمد جلوم و دو تا بوق زد که کسی از خانه ی روبرویی بیاید پایین و من عصبانی شدم از صدای بوق و سرم را چرخاندم و دیدم که چادرش را دارد به سرش می کشد. فهمید که نگاهش می کنم، سر ِ صبر با چادرش ور رفت و خودش را باد زد. دیدم که یقه ی لباسش باز بود. بعد رفت توی خانه. دیگر ندیدمش تا بار ِ بعد که عروسی پسرم بود. کمرش قوز برداشته بود. بعدا شنیدم دکتر جوابش کرده. سرطان ِ زن ِ اولم را گرفته بود.

باز گفت “عکسم را هم کشیده بودی، یادته؟” بیراه نمی گفت. دوماهی روزی دو ساعت دم قصابی می نشستم. یادم می رفت کبریت ببرم هم از قصاب می گرفتم. بعدا گفت که گربه آمده بوده روی دخل و به گوشت دهن زده بوده. دیده و آرام آمده و با پشت ِ چاقو ساطوری کوبیده روی دمش. چند روزی گربه پیدایش نشده، بعد که آمده مردک دلش به رحم آمده و روزی یک تکه گوشت می انداخته جلوش. “جونور و آدمیزاد نداره، همه اون دنیا از آدم تقاص پس می گیرن”. گربه گوشتش را که می خورد پشتش را می کرد به قصاب و می نشست و زل می زد به مردم که از خیابان رد می شدند. گاهی که لب جوب می نشستم می آمد و کنارم می نشست. یکی دوباری زیر گردنش را خاراندم، اما اهل ناز نبود. گوشتش را می خورد و می نشست به مردم نگاه می کرد. دنبال گربه ای هم ندیدم برود.

دو ماه هم شاید نشد. در ِ خانه اش، روبروی قصابی می نشستم و سیگار دود می کردم. گاهی که موشهای جوب سرشان را در می آوردند به گربه اشاره می کردم که “برو بگیر!” سرش را هم بالا نمی کرد. یک روز وسط ِ دود سیگار دیدم مردکی با دسته گل و کت و شلوار ِ مرتب رفت توی خانه اش. یک هفته دیگر هم با گربه نشستیم لب جوب. بعد عروسی گرفتند و من هم رفتم جلوی نانوایی.

“دو ماه لب خونه مون نشستی، عاشقم بودی، یادته؟”

دو ماه بعد شنیدم که مرد. سر قبرش فکری بودم که چطور صافش کرده اند. گفتم لابد آدم را می شود قائمه هم خاک کرد.

2 نظر

  1. salam.khobeh ke dast be ghalami.man nemidoonam ta che had etelaat dastani dari vali mitonam be ye kelas dastan moarefit konam.agar mikhay khabar bede ta adresesho bedam behet

    atefeh - آبان ۱۲, ۱۳۸۹ ۸:۱۴ ق.ظ
  2. خیلی کم بود

    دوست - آذر ۹, ۱۳۸۹ ۶:۵۹ ق.ظ

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: