پراکنده جات

اینطرف دنیا که نشسته ای، این قدرت را داری که کامپیوترت را خاموش کنی و احمدی نژاد را بفرستی لایه های پایین تر ذهنت و به چیزهای خوب فکر کنی. انگار مونیتور می شود جعبه ی پاندورایی که می شود درش را بست و فراموش کرد. اما همیشه، در همان لحظه هایی که احمدی نژاد قرار است در دورترین فاصله باشد و ته ذهنت دفنش کرده باشی، در همان لحظه ها مثل جن ِ بسم الله ندیده پیدایش می شود و تو باز به همه ی آنهایی فکر می کنی که جعبه ی پاندورایشان کلیدش دست کس دیگری است.

امروز یکی دیگر از فستیوالهای خیابانی ِ تورنتو بود. رقص و آواز و خوشی و همه ی چیزهایی که انگار به ما نیامده است.

مثل قحطی زده هایی هستیم که سر میز ِ غذا هم از هم می پرسیم “راستی فردا هم چیزی داریم بخوریم؟” وسط ِ رقص و آواز هم که راه می رویم ذهنمان می رود سروقت ِ این سوال که “چرا تهران نباید این شکلی باشد؟”

تعارف که نداریم، همین داشتن این گزینه که “امروز عصر سراغ اخبار نمی روم” مثل این است که یکی را بکنی توی سلول انفرادی و کلیدش را هم بدهی دستش.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: