آن شب که دامن ِ سیاهت در باد تکان خورد*

کف ِ میدان سنگ سیاه است. آب که از فواره ها روی سنگ ِ سیاه می ریزد، سنگ آینه می شود. کف میدان جا به جا میز و صندلی گذاشته اند. سفید ِ فلزی. از دور که من نگاه می کنم، سفیدی میزها و صندلی ها در سیاهی سنگ ِ کف میدان منعکس می شود. حالا فواره ها خاموش است. روشن که هستند، آب از سوراخ سنگ ها بیرون می زند.

از ایستگاه مترو بیرون میایی. مرا نمی بینی. از دور دیده امت و دارم پشت سر تو می آیم. راه که می روی دامنت می رقصد. دامن ِ سیاه پوشیده ای با گلهای کوچک ِ قرمز و زرد. من این صحنه را آخر جولای دوباره به خاطر خواهم آورد. حالا هنوز یک ماه باید مدام به یاد بیاورم که روی کف سنگی میدان، پشت گلدان ِ بزرگی پیچیده بودی و فقط گوشه ی دامنت را می دیدم که در باد می رقصید.

بعدا صدایت کردم و سلام کردیم. حتی رفتیم و تا نیم ساعتی دور میدان چرخیدیم. و همچنان، من آن صحنه را به یاد می آورم و دلم غنج می زند که دامن ِ سیاهت با گلهای قرمز و زردش در باد می رقصید و تو روی کف سیاه ِ سنگی ِ میدان پشت گلدان ِ بزرگی دور می شدی.

* کنار پرچین ِ سوخته، دختر، خاموش ایستاده است و دامن نازکش در باد، تکان می خورد – ترانه ی تاریک – احمد شاملو

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: