شرشر ِ شاش

آمد نشست روی صندلی کناری، شلوارش را کشید پایین و شرشر شاشید. من پای چپم را اگر یک وجب تکان می دادم می شد بزنم به پای راستش و از صدای شاشیدنش تعریف کنم. نمی دانستم می شد که از صدایم نفهمد بهش غبطه می خورم یا نه. بعد انگار ناگهان شاشش تمام شد. اینطور نبود که صدا کمتر شود و بعد من بشنوم که چند قطره ازش می چکد؛ از وقتی شروع کرد پرمایه شاشید و همانطور هم تمام کرد. بعد پاشد ایستاد، زیپش را بالا کشید، و رفت.

پدرم گفت “پسر بچه ات نمی شه ها” گفتم “چکار کنم؟ دست من نیست!” رفته بودم دکتر ِ پروستات، میدان هفت تیر. توی راهرو بودم که پدرم زنگ زد.

زیپش را که بالا کشید و از اتاقک توالت بیرون رفت، من دستم را کرده بودم ستون چانه ام و فکر می کردم “فقط شاش داشت، اما نرفت جلوی شاشدونی ها بایستد، لابد رویش نمی شد جلوی دیگران بشاشد”.

دکتر گفت “یک دارویی هست به نام فلومکس”. گفت لوله را باز می کند و جریان شاش زیاد می شود. برای من اما کار نمی کرد، فشارم پایین بود.

پدرم نگران بود که کارم به عمل بکشد. نسلش گیر پروستات من بود. من فقط می خواستم شلوارم را بکشم پایین و پرصدا بشاشم.

پس نوشت: رفیق نازنینی این را که خواند گفت “قضیه، قضیه ی اینهایی ه که می خوان جمهوری اسلامی رو چپه کنن، بعد ما میگیم ما فقط یه زندگی آروم می خوایم”. رفیق ِ من البته زیاد خبر می خواند. گاهی هم از شدت خبر خواندن زخم معده می گیرد.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: