ودکا

براش ودکا ریختم و گذاشتم جلوش. داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد. دیده بود که قوطی اسپرایت را آورده ام. لیوان را برداشت و برد طرف دهنش. یک قلپ که سرکشید یکهو نگاهش را از بیرون برید و زل زد به داخل لیوان. بهم نگاه کرد و پرسید «این چی بود؟» قبل از اینکه بپرسد تعجب کرده بودم که بی هوا سرکشیده است. «ودکا، گفتم که ودکا می خوریم». لیوان را گذاشت روی میز و باز زل زد به بیرون. زنی داشت بیرون با خودش گریه می کرد. گربه ی سیاهی دنبالش می رفت. پرسید «رنگ سی ان تاور توی شب قاعده ای داره یا همین طوری شکمی ه؟» لیوان دم دهنم بود و داشتم مزه مزه می کردم. جواب ندادم. می خواستم جواب بدهم هم نمی دانستم. برج حالا ارغوانی بود. سبز داشت از پایین بالا می آمد.

باز لیوان را برداشت و برد دم دهنش. نرسیده به لبش، پره های دماغش لرزید. دستپاچه لیوان را گذاشت روی میز. کمی نگاهش کرد و باز برش داشت و گذاشت طرف دیگر که دم دستش نباشد.

«گفتی زنت مرد؟» از رفیقش شنیده بودم که جایی گفته زنش مرده. حالا زل زده بود به سگی کوچکی که داشت بیرون به سگ گنده ی سیاهی پارس می کرد. اتوبوس پیچید  توی ایستگاه و بی صدا ایستاد. کسی سگ ِ بزرگ را خره کشید توی اتوبوس. «زنت چی شد مرد» «پارسال مرد. رفته بودیم لندن که مرد» بعد نگاهش را دوخت به من، یک چشمش را کوچک کرد، انگار داشت به چیزی فکر می کرد. به سقف نگاه کرد. بعد  ازم پرسید «تو، تو زن داری؟» یک هورت از ودکا کشیدم. مال خودم را بیشتر ودکا ریخته بودم. برای او بیشتر اسپرایت. «زن؟» باز لیوان را بردم دم لبم.

«رفته بودیم لندن، غرق شد» بعد دستش را دراز کرد و لیوانش را از طرف دیگر میز برداشت. یک هورت کشید. باز اخم کرد. لیوان را گذاشت روی میز و پا شد. داشت که سمت در می رفت گفت «اون لیوان نیافته، زیاد لبه گذاشتمش»

بعدا شنیدم که زنش توی یک شیشه ودکا غرق شده بود.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: