بدون عنوان

عصرها می رفتم روی دیوار ِ رو به کوچه می نشستم و به سراشیبی نگاه می کردم. پدرم بار آخری که حرف زدیم گفت که حالا آن خانه و آن سراشیب و همه ی آن حوالی در حریم رودخانه رفته اند.

می شد که یک ساعت بگذرد و هیچ کسی از کوچه نگذرد. بعد شب می شد و صدای حشرات بلند می شد و با پدربزرگم شام می خوردیم. پیرمرد گاهی دور از چشم من یک ته استکان بالا می انداخت.

امروز دلم گرفتگی آن روزها را می خواهد. این را هم.

موسیقی از فرندفید

پس نوشت – حالا این را پیدا کردم: زیر آن همه درخت ِ گردو

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: