قضیه ی نگار انگشتر

وقتی دیدمش زنش تازه مرده بود. من در ضلع دم دیوار ِ بار ذوزنقه ای نشسته بودم و بالای سرم یکی داشت با مشت توی سر یکی دیگر می‌زد، اما صدا قطع بود و من فقط تلالو کتک خوردنش را روی لیوانم می‌دیدم. دستش را باز کرد و یک انگشتر بهم نشان داد و گفت مال زنش بوده و بعد چیزی گفت که برایش بیاورند. من لیوانم هنوز نصفه بود.

با زنش توی بیمارستان آشنا شده بود. کارش بیزنس انگشتر بود. پول‌دارهایی که همه کار در زندگی‌شان کرده بودند حالا دم‌مرگ می خواستند تنها توی کوره نروند. گفت یک وبسایت دارد که توش نشانه‌ها و حروف پیچان هندی و چینی ردیف کرده و انگشتر را می‌خرد و روی سنگش نگار می‌زند و چند برابر به مشتری درحال مرگ، یا قوم و خویش و دوست کسی که دارد می‌میرد، می‌دهد و هر دو خوشحال با هم دست می‌دهند و از دو طرف راهشان را می‌روند. دختره هم از چهار سوراخش گند و خون بیرون می‌زده و دکترها جوابش کرده بوده‌اند که وبسایت را دیده و انگشتر را سفارش داده و این رفته که پول را بستاند و جنس را بدهد که فرشته‌ی لخت جعلق مردک را چسبانده به تخت و مریض منقلب شده و اشکش درآمده و دو ماه بیشتر زندگی کرده. می‌گفت نقشی که دختر انتخاب کرده مشتری ندارد و پول انگشتر را هم هیچ وقت نداده.

این دو ماه را رفته اند گشته‌اند و دختر اصرار داشته که انگشتر را دستش نکند، چون شگون ندارد، و همه جا گفته که با مرد توی یک نمایشگاه هنر آماده آشنا شده. مرد حالا علف می‌کشید و لیوانک لبریز تکیلا را یاد گرفته بود دم لبش بگیرد و چیز مبهمی بگوید و گند را سربکشد و سرش خوش بشود و حس عاشقی‌اش تا سقف دراز شود. هر بار هم که حرف انگشتر را به دختر می‌زده جواب می‌شنیده که فردا صبح باید بروند دکتر چون هنوز گاهی از دو سوراخ دختر گند و خون بیرون می‌زند. دکتر هم همیشه چند تا پنبه می‌تپانده و باز می‌رفته‌اند نمایشگاه هنر آماده و دور می‌زده اند و شب برگر چرب گاز می‌زده‌اند و دختر هم انگشتر را دستش نمی‌کرده.

گفت که تا قبل از اینکه دختر دوباره برگردد روی تخت، تجارت نقش روی انگشتر را کنار گذاشته بوده تا اینکه دختر همان‌جا توی بیمارستان، همسایه‌ی مردنی‌اش را به خیال انگشتر خریدن انداخته و نقش خودش را هم قالبش کرده، اما تا مرد برود خانه و انگشتر را بیاورد همسایه مرده بوده، و سوزاندن هم تمام شده بوده. گویا مرد که رسیده صورتحساب بیمارستان را برایش گذاشته‌اند و گفته‌اند چون گاز گران شده زنش را هم با همسایه توی کشوی آهنی گذاشته‌اند. بعدا که مست شد گفت یکی از پرستارها گفته زنش توی کوره جیغ می‌کشیده.

من حالا زل زده بودم به ته لیوان و فکری بودم بدهم پرش کنند یا بزنم بیرون، که زد به شانه‌ام و قیمتی برای انگشتر گفت. کمی که صبر کرد و دید نفس از من درنمی‌آید، شنیدم که چهارپایه‌ای صدا کرد و دستی یک اسکناس گذاشت روی میز و سایه‌ای رفت. من حالا می‌خواستم بقیه‌ی مستی را برای خانه نگه دارم. دو طرف کتم را که دم در به هم می‌کشیدم دیدم که توی سرما ایستاده جلوی یک نفر و دارد چیزهایی بهش می‌گوید و یارو سر تکان می‌دهد. بعد من رفتم به سمت پله‌ی مترو و ندیدم که انگشتر با نگار رویش از طرف دیگر کجا رفت.

قبلا: قائمه

One Comment

  1. خیلی خوب بود. خیلی….

    محسن رفات - آذر ۱۰, ۱۳۸۹ ۱۲:۳۸ ق.ظ

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: