احوالات نامبرده – نسخه‌ی کوتاه‌شده

صبح خسته بلند می‌شوم، بعد از دوش کمی خوشحالم، تلخ ِ قهوه که پایین می‌رود حس خوبی از گردنم بالا می‌رود. توی راه موسیقی گوش می‌کنم، سرکار که می‌رسم کمی عاشق هستم، دو ساعت بعد یک رفیق می‌خواهم که باهاش نیم ساعت حرف بزنم. سرنهار روشنفکر می‌شوم، بعدازظهر وبلاگ می‌نویسم، عصر عوالم عاشقانه دارم، شب سکوت می‌خواهم و تنهایی.

رفیقی می‌گفت نصف رفقایش قرص می‌خورند. من وردنه برمی‌دارم و حالم را مسطح می‌کنم و توی تنور می‌گذارم. شب خسته توی متکا فرو می‌روم.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: