قهوه‌ای

سر ِ کار دلم سیب خواست. دور و بر فقط می‌شد شکلات و قهوه پیدا کرد. راه افتادم که بروم دو خیابان پایین‌تر، دنبال میوه‌فروشی. از کوچه که پیچیدم دیدم یک کتاب سیاه توی راه افتاده. وسط خیابان. صبر کردم که چراغ قرمز بشود. انجیل بود. زیر بعضی کلمه‌ها خط کشیده شده‌بود. پشت و رویش را نگاه کردم. اسم و رسمی نبود. یک شماره‌ی ISBN با مهر آبی روی برگ آخر خورده بود. زنی با لهجه‌ی روسی پرسید «پیداش کردی؟» گفتم «آره، نمی‌دونم مال کیه». گفت «مال خودت‌ه حتما» و رفت. کتاب را گذاشتم روی شیر آتش‌نشانی. هوا گرم و مرطوب بود و از ابر تیره می‌شد. چند قطره باران رویم ریخت. پا تندتر کردم تا برسم به «میکل آنجلو». سیب قرمز داشت و زرد. کالیفرنیایی و لبنانی. یک قرمز بزرگ گرفتم. شد ۸۹ سنت. از فروشگاه که بیرون آمدم گاز اول را زدم. سیب پوک بود. توش هم قهوه‌ای شده بود. چند گاز بیشتر بهم نداد. توی راه سطل آشغال پیدا نکردم. بقیه‌ی سیب را نگه‌داشتم تا انداختم‌اش توی سطل آشغال ِ زیر میزم. قبل از اینکه بروم داشتم سعی می‌کردم یک ماتریس دَوَران را برای چشم خودم کالیبره کنم، و نمی‌شد. نشستم که ببینم چه‌طور می‌شود ایراد کار را برطرف کرد.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: