پادکستک ِ خودمانی ِ سه: ناآفتاب

زمستان ِ دراز ِ وحشی از کشتن ما خسته شد، و رفت. برفها هم که بروند، گمان می کنم بشود دوباره فکر کرد، به آفتاب. و من فکر می کنم، مغز سرت که داغ می شود، زیر آفتاب، با خودت فکر می کنی، مه بود و محو شد، بدرک که محو شد!

مرتبط: پادکستک ِ خودمانی ِ یک و پادکستک ِ خودمانی ِ دو

    بشنوید:

    2 نظر

    1. کوتاه وساده، اما کمی گنگ.

      صندوقک - شهریور ۴, ۱۳۸۷ ۱۰:۴۴ ب.ظ
    2. ظاهرا من غلط برداشت نکرده بودم، کلا یک سر و سری با شعر سپید پیدا کردی.

      کمانگیر: ای بابا. آقایی رفیق.

      ش - شهریور ۵, ۱۳۸۷ ۱:۵۵ ق.ظ

    برای این نوشته یک نظر بنویسید

    Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

    *

    *

    Type your comment out: