لحظه

و من مدام به کولج فکر می کنم. به آنجا که حالا پدربزرگم در خاک خوابیده است. به دویدن فکر می کنم. به زمان، که می گذرد.

فکر می کنم باید بنشینم و بنویسم.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: