اصل ِ قضیه

یک آن چشم باز می کنی انگار و می بینی اینهمه با سر دویدن ها و کلنجار رفتن ها حاصل ندیدن ِ اصل قضیه بوده. اصل قضیه. بود، حل ه، نبود، علافی. هر چه بلندتر هوار می کشی، نشان از استیصال بیشترت ه.

داستان، داستان “چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند“ه. البته با تغییر ضمایر به اول شخص مفرد.

ای بابا.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: