بعضی روزها ماهی می شویم

بالای سر، چراغ های خیابان روشن هستند. دو طرف، ردیف خانه ها. کسی آن دور، درون پنجره ای، کاری می کند. نور قل می خورد لای قطره های آب و پخش می شود روی برگ ها که کف خیابان را پوشانده اند. خیابان خالی است.

پیشتر، کمی باران زده است، حالا، قطره های آب میان زمین و آسمان معلق ایستاده اند. از میان شب می گذرم. کسی در خیابان نیست. من هستم و تنهایی. و هزار فکر.

در گوشم “قلبت را باز کن و دیوارها را عقب بزن” از Push the Limits از گروه Enigma. پرده ی گوشم زیر بار موسیقی بالا و پایین می پرد. همچنان اما، خطی این هیجان ِ شنیداری را به منظره ی پیش رو متصل می کند.

وقتی می رسم، میزبان می پرسد “چرا موهایت سفید است؟”. یکسال بزرگتر شده ام انگار، در عبور از حجم آب. غرق آب هستم با چتر ِ بسته ای در دست. هزاران قطره لای موهایم گیر افتاده اند.

لذت های ساده” را از دست ندهیم.

نسخه ی آرامتر همین موسیقی: هدیه آغاز سال ۲۰۰۸

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: