خیس ِ مهربانی ِ آسمان

پسر با دهان باز ایستاده است و به امتداد خالی خیابان نگاه می کند. دیشب، تمام ِ شب، باران می آمد. خیس ِ مهربانی ِ آسمان، خیس ِ آبچکان، پسر ایستاده است و به امتداد خیابان نگاه می کند. آیا روزی این کوچه را هیاهوی عابران به شادمانی و جنون خواهد رساند؟

پسر باران را به فال نیک می گیرد و دست در جیب، سوت زنان، در امتداد کوچه شلنگ می زند. دوباره باران گرفته است.

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: