ادامه ی یک رویای شیرین

خیس ِ مهربانی ِ آن اقیانوس ِ شگفت، پسرک، به امتداد ِ دراز ِ کوچه نگاه میکند. هزار سال بزرگتر شده است در آن شب و حالا درختها انگار علف های خردی هستند در دست ِ باد ِ هرزگرد.

این بهار را پاییزی مباد.

قلعه ای عظیم که طلسم دروازه اش کلام کوچک دوستی است

برای این نوشته یک نظر بنویسید

Your email is never published nor shared. Required fields are marked *

*

*

Type your comment out: