To be in a relationship

یکی که هشت، نه، ده سال در یک رابطه‌ی سرپا بوده باید پیدا بشود و مثال نقضی علم کند. تا قبل از آن چاره‌ای ندارم جز اینکه روی این نظریه‌ی ناخوش‌آیند پافشاری کنم که «رابطه آدمیزاد را ضعیف می‌کند». حسابش را حواله می‌کنم به همه‌ی رابطه‌های نشده و شده‌های خراب و از‌هم‌بریدن‌های دل‌خراش ِ سردردآور. همه‌ی آسودگی‌های زندگی‌های تک‌نفره هم از سمت دیگر این نظریه را محکم می‌کند.

قضیه ی نگار انگشتر

وقتی دیدمش زنش تازه مرده بود. من در ضلع دم دیوار ِ بار ذوزنقه ای نشسته بودم و بالای سرم یکی داشت با مشت توی سر یکی دیگر می‌زد، اما صدا قطع بود و من فقط تلالو کتک خوردنش را روی لیوانم می‌دیدم. دستش را باز کرد و یک انگشتر بهم نشان داد و گفت مال زنش بوده و بعد چیزی گفت که برایش بیاورند. من لیوانم هنوز نصفه بود.

با زنش توی بیمارستان آشنا شده بود. کارش بیزنس انگشتر بود. پول‌دارهایی که همه کار در زندگی‌شان کرده بودند حالا دم‌مرگ می خواستند تنها توی کوره نروند. گفت یک وبسایت دارد که توش نشانه‌ها و حروف پیچان هندی و چینی ردیف کرده و انگشتر را می‌خرد و روی سنگش نگار می‌زند و چند برابر به مشتری درحال مرگ، یا قوم و خویش و دوست کسی که دارد می‌میرد، می‌دهد و هر دو خوشحال با هم دست می‌دهند و از دو طرف راهشان را می‌روند. دختره هم از چهار سوراخش گند و خون بیرون می‌زده و دکترها جوابش کرده بوده‌اند که وبسایت را دیده و انگشتر را سفارش داده و این رفته که پول را بستاند و جنس را بدهد که فرشته‌ی لخت جعلق مردک را چسبانده به تخت و مریض منقلب شده و اشکش درآمده و دو ماه بیشتر زندگی کرده. می‌گفت نقشی که دختر انتخاب کرده مشتری ندارد و پول انگشتر را هم هیچ وقت نداده.

این دو ماه را رفته اند گشته‌اند و دختر اصرار داشته که انگشتر را دستش نکند، چون شگون ندارد، و همه جا گفته که با مرد توی یک نمایشگاه هنر آماده آشنا شده. مرد حالا علف می‌کشید و لیوانک لبریز تکیلا را یاد گرفته بود دم لبش بگیرد و چیز مبهمی بگوید و گند را سربکشد و سرش خوش بشود و حس عاشقی‌اش تا سقف دراز شود. هر بار هم که حرف انگشتر را به دختر می‌زده جواب می‌شنیده که فردا صبح باید بروند دکتر چون هنوز گاهی از دو سوراخ دختر گند و خون بیرون می‌زند. دکتر هم همیشه چند تا پنبه می‌تپانده و باز می‌رفته‌اند نمایشگاه هنر آماده و دور می‌زده اند و شب برگر چرب گاز می‌زده‌اند و دختر هم انگشتر را دستش نمی‌کرده.

گفت که تا قبل از اینکه دختر دوباره برگردد روی تخت، تجارت نقش روی انگشتر را کنار گذاشته بوده تا اینکه دختر همان‌جا توی بیمارستان، همسایه‌ی مردنی‌اش را به خیال انگشتر خریدن انداخته و نقش خودش را هم قالبش کرده، اما تا مرد برود خانه و انگشتر را بیاورد همسایه مرده بوده، و سوزاندن هم تمام شده بوده. گویا مرد که رسیده صورتحساب بیمارستان را برایش گذاشته‌اند و گفته‌اند چون گاز گران شده زنش را هم با همسایه توی کشوی آهنی گذاشته‌اند. بعدا که مست شد گفت یکی از پرستارها گفته زنش توی کوره جیغ می‌کشیده.

من حالا زل زده بودم به ته لیوان و فکری بودم بدهم پرش کنند یا بزنم بیرون، که زد به شانه‌ام و قیمتی برای انگشتر گفت. کمی که صبر کرد و دید نفس از من درنمی‌آید، شنیدم که چهارپایه‌ای صدا کرد و دستی یک اسکناس گذاشت روی میز و سایه‌ای رفت. من حالا می‌خواستم بقیه‌ی مستی را برای خانه نگه دارم. دو طرف کتم را که دم در به هم می‌کشیدم دیدم که توی سرما ایستاده جلوی یک نفر و دارد چیزهایی بهش می‌گوید و یارو سر تکان می‌دهد. بعد من رفتم به سمت پله‌ی مترو و ندیدم که انگشتر با نگار رویش از طرف دیگر کجا رفت.

قبلا: قائمه

ملاحظات نیوتونی

برای falling in love در فارسی «عاشق‌شدن» را داریم، اما نمی‌دانم falling out of love را چطور باید ترجمه‌کرد. سخت‌تر از این، پیدا کردن ِ ترجمه‌ی فارسی برای climbing out of love است. گوگل می‌گوید عده‌ای معتقدند که اگر fall in love کرده‌ای حالا قاعدتا باید climb out of love کنی و نمی‌شود fall out of love کنی، مگر اینکه جهت جاذبه تغییر کرده‌باشد. و حرف من این است که لابد تغییر کرده‌است که داری fall out of love می‌کنی. اما اتفاق climbing out of love مال وقتی است که وضعیت کم‌و‌بیش همان است که موقع fall in love بوده و تو حالا نردبان گذاشته‌ای که خلاف جاذبه حرکت کنی. مثلا چون چرتکه‌ای می‌گوید باید نردبانت را هوا کنی.

توصیف ِ وضعیت

دلم تنگ نیست. یعنی «تنگ‌بودن» توضیح ِ خوبی برای موقعیت فعلی‌ام نیست. توصیف ِ بهتر «کم‌باد» بودن است. مثل وقتی که بادکنک چروک می‌خورد.

در پنج‌سال گذشته سه بار ریشه‌کن شده‌ام. اینجا «ریشه‌کن» را دقیقا به معنی متداولش استفاده می‌کنم؛ در پنج‌سال ِ گذشته، سه بار زندگی‌ام در چند چمدان خلاصه‌شده. دوبار ِ گذشته چند کارتن کتاب هم داشته‌ام. این یعنی تقریبا هیچ شیءی در زندگی‌ام وجود ندارد که بیشتر از پنج سال باشد که داشته‌باشمش. تقریبا.

موقعیتم خواستن کسی، آدمیزاد ویژه‌ای، نیست. برداشتم از احوالم بیشتر داشتن ِ جا است تا زیر سر داشتن ِ چیزی، کسی، که در آن جا بنشیند.

وضعیت دوسر طلا

وضعیتی هست که درش قضیه به هم خورده، طرف گذاشته رفته، یا مرده، دل یارو شکسته، بعد می‌نشیند شعر می‌نویسد و آواز می‌خواند و موسیقی غم می‌زند و حالش را می‌برد. وضعیتی هم هست که یارو عاشق شده، بعد طرف از دل و روده‌ی یارو بعنوان زیرسیگاری استفاده کرده و روش هم سیفون کشیده. بعد یارو زده بیرون. حالا چیزی هم ندارد براش راه برود و شعر بخواند یا خوابش را ببیند. یارو فاتح شده. دل و روده‌اش را پس‌گرفته. اما این فتح ِ تک‌نفره به درد ِ چیزی نمی‌خورد.

این وضعیت ناجوری است.

بعضی رابطه‌هاست که بد است

بعضی رابطه‌هاست که بد است. که باید ازش خلاص بشوی و نمی‌توانی بشوی. همچین رابطه‌ای هی دنبالت راه می‌افتد، راهت را می‌بندد، وسط روز مثل پرده‌ی نمایش جلوت از آسمان آویزان می‌شود و با صورت می‌خوری توش. رابطه‌ی اینجوری مدتها بعد از اینکه نشده و تمام‌شده بازهم خودش را می‌کند خط‌کش رابطه‌هایت. خودش را فرو می‌کند توی مدار کنترلی چراغ خطر ذهنت و مدام بهت هشدار می‌دهد. هی پس‌گردنی می‌زند بهت تا کنار نیایی. و نمی‌آیی. و دوباره باید از اول شروع کنی.

از گودر به نظرم

وضعیت ِ «سقوط خواهد کرد»

تجربه بهم می‌گوید وضعیتی که درش شاد نیستی همیشه موقت است. این یعنی مساله طرف مقابل نیست، و حتی تلاش آگاهانه‌ی خودت نیست؛ رابطه‌ای که شادت نمی‌کند مخروط ِ معکوسی است که به‌زور سرپا نگه‌داشته‌شده و سقوطش تلاشی نمی‌خواهد، همین که خسته بشوی مخروط زمین می‌خورد.

خندیدن سر چاه خلاء

نزدیک یک ماه پیش آیفونم افتاد توی کاسه‌ی خلاء و نابود شد. چرا؟ چون من توی دستشویی، روی صندلی که نشسته‌ام، گودر می‌خوانم*. بله. خیلی‌ها توی دستشویی کتاب و مجله می‌گذارند. قرار نیست که خیال کنیم که کتاب را کار که تمام شد و دستشان را که شستند می‌خوانند. نه عزیز من. روی صندلی که نشسته‌اند کتاب و مجله را می‌خوانند. من، و حتی شاید تو هم، آن رو گودر می‌خوانیم.

حالا من نشسته‌ام دارم این مطلب آی‌طنز را درمورد «روزشمار نجات معدنچیان ایرانی» می‌خوانم و در اتاقک کناری‌ام یکی دیگر دارد کارش را می‌کند و گاهی صدایی ازش درمی‌آید. من هی دارم به خودم فشار می‌آورم که نزنم زیر خنده که بالاخره نمی‌شود و با صدای بلند می‌ترکم. بعد چه‌ کار می‌کنم؟ می‌پرم بیرون و دستم را می‌شویم و فرار می‌کنم که کناری نفهمد این کی بود که داخل اتاقک اینقدر ایام خوشی داشت. در همین حین دارم توی ذهنم دنبال همه‌ی سناریوهایی می‌گردم که توش آدم توی توالت ممکن است پغی بزند زیر خنده.

* و همخوان هم می‌کنم.

زنگ ِ ز

– چطوری؟

صدا شتاب‌زده می‌پرسد.

– چطوری؟

– زنده.

مرد به پنجره‌ی روبرو نگاه می‌کند. شیشه از باران طرح‌دار شده است.

– زنده، آره. زنده‌ام.

مرد باز به شیشه زل می‌زند و در ذهنش دنبال جمله‌ی فخیمی می‌گردد که بشود با یک آه تمامش کرد. پیدا نمی‌کند. پس باز می‌گوید،

– زنده.

حالا از طرف دیگر خط صدا می‌آید،

– اینو که گفتی. من برم نهار. فعلا خداحافظ.

مرد نمی‌شنود. نمی‌خواهد بشنود. باز می‌گوید،

– زنده. زنده‌ام. زنده‌ام به نظرم.

نیم‌ساعت بعد که دختر از نهار بر‌می‌گردد، هنوز زنگ ِ «ز» از گوشی شنیده می‌شود.

دو نقطه، پرانتز

smiley.pngنوشته «دیشب خواب دیدم با سر رفتی توی چرخ گوشت» و پایین اضافه کرده «نگرانم. خوبی؟ مطمئنی خوبی؟»

دیشب یکی توی مغزم چپق می کشید. در فاصله ی پک زدن هایش من یک چرت کوتاه می زدم و باز سقف رویم هوار می شد.

ایمیل را جواب دادم «خوبم. خواب ه دیگه. من خوبم». و زیرش به اندازه ی یک باغچه دو نقطه و پرانتز کاشتم.